سلام
بعد از مدتها وقت کردم یه سری هم به این وبلاگم بزنم. هر چند که زمزمه بلگفا رو هر هفته چک میکنم اما اینجا رو نمی رسم. حرفای خودمونی رو سعی میکنم توی دفتر خاطراتم بنویسم چون خطرناک و ممکن آدم ببرن تلویزیون نشون و بدن و مجبور بشیم ....
به قول بچه های محل وللش.
اکبر آقا پیام زده که 25 سالته نه 24 سال. هر چی شما بگی قربونت. گفته زشتی بازم هر چی شما بگی قربونت. گفته گفتیم عکسهای شهرتون بیار و عکسهای حالات رو. عکسهای شهرمون رو دادم حجمش رو کم کنن اینم یه عکس از بهار امساله توی یکی از باغهای سرسبز شهرمون به نام باغ سرهنگ. چند تا عکس توپ از بهار و تابستون شهرمون دارم که اگه ببینید دهنتون آب میفته. اگه نشون بچه های مشکات هم بدید باورشون نمیشه مال شهر اونهاست. اگه شهرداری قول بده که برنداره و به اسم خودش توی بنرهاش بزنه حتما براتون میارم.
طبقه بندی: یادداشت،
دوستان
سلام
چند روزی اینترنت مشکات دچار مشکل شده بود. ( فکر بد نکنید مشکل سیاسی نبود). حالا هم که خوب شده ما حال نوشتن نداریم. اما فردا قرار برم آندسکوپی و معدم رو معالجه کنم. این روزها به سفارش بعضیا به فکر آستین بالا زدنم. اما چندتا سووال
واقعا این کار درسته؟
ملاک باید چی باشه؟
اصلا آیا دختر ی پیدا میشه که با یه پسر اس و پاس بیکار ازدواج کنه؟
و....
فردا اگه حالم خوش باشه دوباره یه سر میزنم.
طبقه بندی: یادداشت،
سلام
سالروز تولد قمری ما هم گذشت و کسی به ما تبریک نگفت. به یکی گفتم دیشب تولد من بود.
گفت: تو چندبار در سال تولد می گیری؟ توی عید می گفتی تولدم بیست وسوم عیده
بیست و سوم هم به جز خانم پرکاس که معلمم بوده کسی به ما تبریک نگفت. چرا، خواهرم و دامادمون هم پیامک زدند. همین شد و همین. اون روز یادمه توی دفترچه خاطراتم نوشتم « راضی نیستم کسانی که تولدم را پاس نداشتند در تشیع جنازه ام حضور داشته باشند» بعد که کمی فکر کردم با خودم گفتم: کسی گوش به حرف تو نمی کنه اون وقت سنگ روی یخ می شی.
13رجب وقتی که به دنیا اومدم اسمم رو محمدعلی گذاشتن. مادرم می گفت می خواستیم اسمت رو محمد محسن بگذاریم اما چون در این روز به دنیا اومدی بابابزرگت گفت اسمش محمدعلی باشه.
طبقه بندی: دفتر خاطرات،
سلام
اینم یه عکس دیگه
این عکس رو خونه مادر بزرگم گرفتم. مادرم میگه این عکس برای تابستان سه سالگیم است. عکسها مشکات رو تا آخر هفته میدم خدمتتون. این عکس رو به سفادش حاجی تقدیمتون کردم
طبقه بندی: دفتر خاطرات،
سلام
امیدوارم که سرحال باشید و شاداب. اخماتون رو باز کنید قیافه زندانیای سیاسی رو به خودتون نگیرید. خبری نشده که اینطور ماتم گرفتید. گرونیه؟ امنیت نیست؟ توی انتخابات ت(...). بسه دیگه
این حرفها رو نزنید. این کارها رو می کنید که بهتون می کن اختشاشگر، خار و خاشاک، آمریکایی. آخ که صحبت از آمریکا شد. دیشب تیم آمریکا باخت جیگرم حال اومد
. تا باشه دیگه در امور داخلیه ایران دخالت نکنن. اینجاس که می گن چوب خدا صدا نداره. دیدید معاون آقای احمدی نژاد و راه ندادند خدا خواست کنف بشن. اینطوریه دیگه. بهتون می گم با دولت نهم در نیوفتید.
خب شکر خدا که فتنه خوابید و سایت میهن بلوگ از فیلتر در اومد و ما تونستیم یه سر به شما بزنیم . چند تا عکس توپ آماده کردم همین که سرعت اینترنت زیاد بشه می دم خدمتتون. عکسهای سیل مشکات. شکوفه های شهرمون باغهای سرسبز و خلاصه همه چیز رو. دیگه چی می خواید؟
منتظرم باشید. منو تنها نگذارید. غلط املاییهام رو ببخشید. تو کوچه خیابونم نرید.
چون ممکن یکی از همین آمریکاییها که ندا رو کشت زبونم لال زبونم لال... اگه هم خواستید برید بیرون حرفای سیاسی نزنید که این حرفا برا از ما بهترونه
بای
طبقه بندی: یادداشت،
توله و آزادی
چوپان توله را در حصار تاریك حبس كرده بود. روزی دو بار برایش آب و غذا میبرد. پسرك كه دلش برای توله میسوخت، اصرار داشت كه توله آزاد شود. چوپان مانع میشد. پسرك مخفیانه در حصار را گشود. او میخواست به توله بگوید: چوپانی كه به تو آب و غذا داده، تو را زندان كرده و اگر آزاد باشی... اما توله پسرك را درید. توله فقط به چوپان وفادار است.
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: آزادی، توله، زندان، چوپان، پسرك،
دیروز آلبوم عکس هایم را ورق می زدم. عکسهای کودکیم را نگاه می کردم. باورتان می شود 24 سال از عمرم گذشت. چند تا از عکس ها را به شما تقدیم می کنم. بقیه اش بماند تا ...

طبقه بندی: دفتر خاطرات،
ایست
غروب بود و مینی بوس در حرکت که تابلو ایست پلیس آن را نگه داشت.
برای چند ثانیه نفس ها در سینه حبس شد و همه به هم نگاه می کردند که سرباز، در ماشین را باز کرد و صدا زد: افغانی هم دارید؟
همه نگاهها به سمت پیرمردی که کنار من نشسته بود نشانه رفت.
پیرمرد سرش را پایین انداخت.
سرباز دستگیره در ماشین را محکم گرفت و روی رکاب ایستاد. مینی بوس را یک دید کلی زد. دست پیرمرد را گرفت و گفت: بیا پایین
پیرمرد با یک دست فقط توانست کلنگش را بردارد. نگاهش به پاکت هندوانه هایش بود که در مینی بوس بسته شد.
جوان پشت سری خم شد، هندوانه ها را برداشت و گفت: افغانی پدر سوخته
هوا تاریک شده بود که مینی بوس حرکت کرد.
برچسب ها: مینی بوس، افغانی، سرباز،
دختر جوان در دام پسران گرگ صفت

ماجرا از چندین تلفن مشکوک شروع شد. دفعه اول که برادرش گوشی را برداشت کسی پشت تلفن حرف نمیزد. گوشی را گذاشت، بعد از چند دقیقه دوباره تلفن زنگ خورد، اما کسی جواب نمیداد و سکوت شخصی که هیچ وقت معلوم نشد چه کسی بود شک برادر فائزه را برانگیخت، نگاهی به فائزه انداخت و در حالی که چشمانش پر از برق غیرت بود گفت:کیه؟ تو میدونی؟
فائزه وقتی که خشم را در چشمان برادرش دید، دست و پایش را گم کرد و با صدای لرزان جواب داد: ن..ن....نه
اما همه شرایط دست در دست هم داده بود تا فرهاد حرفهای خواهرش را باور نکند.
آنان کودک بودند که پدر و مادرشان را از دست دادند. برادر و خواهر بزرگشان هم ازدواج کردند و سه چهار سالی است که فرهاد و خواهر کوچکش با هم زندگی میکنند. با ورود فائزه به دانشگاه فرهاد به او حساستر شد و سعی میکرد که حسابی از خواهرش مراقبت کند. آن شب چندین تلفن مشکوک به خانهشان شد و از بدشانسی فائزه تلفن آنها شماره طرف مقابل را ثبت نمیکندتا اینکه شب صبر فرهاد تمام شد. او فکر میکرد که خواهرش با کسی رابطه دارد. «نه» گفتن فائزه را هم باور نداشت.
- دروغ میگی، پس کیه؟ اگه کسی با من کار داشته باشه وقتی گوشی رو برمیدارم حرف میزنه
فایزه که بغض گلویش را میفشرد، جواب داد: - ب..ب...به خدا م..م...من به کسی ش..ش....شماره ندادم.
آتش خشم فرهاد شعلهور شد و هیچ صدایی را نمیشنید. رگهای گردنش بالا آمد. بلند شد و برای اولین بار بعد از مرگ پدر و مادرش روی فائزه دست بلند کرد. تا میتوانست فائزه را زد، فائزه اشک میریخت و قسم میخورد که بیگناه است اما فایدهای نداشت. فائزه آن شب تا دیر وقت گریه کرد تا اینکه فکری به سرش زد: «انتقام میگیرم»
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: فائزه، دوست پسر، سیاوش، انتقام،
تبلیغات

